تاريخ : جمعه یکم اسفند 1393 | 10:12 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |



تاريخ : پنجشنبه نهم بهمن 1393 | 8:37 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |



تاريخ : شنبه بیست و هفتم دی 1393 | 2:27 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |



تاريخ : یکشنبه چهاردهم دی 1393 | 10:55 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |



تاريخ : یکشنبه چهاردهم دی 1393 | 10:52 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |
دوستم معرفی با استاد گرفته بود

منم با ایشون رفتم پیش استاد تا امتحان بدند

تا استاد سوالات رو برگه وارد کنه

منم به دوستم گفتم که حواست باشه

سوالی بلد نبودی بهم اشاره بزن تا برات بخونم

استاد از قرار معلوم رییس دانشگاه بودند

ما هم تو دفتر ایشون بودیم

جونم براتون بگم که استاد یه زیر چشمی به بنده نگاه انداختن

و با لبخند گفتند یه وقت به دوستتون امداد الهی نرسونیدااااااااااا

منم لبخند و گفتم استااااااااااااااااااااااد منو و از این کاراااااااااااااااااااااااااا

اصلا به گروه خونی من میاد استاااااااااااااااااااد

خلاصه اینکه دوستم برگه رو گرفت و شروع به نوشتن کرد

دیدم ای داد بی داد 

برا خودش همینطوری داره یه چیزی مینویسه

منم وجدان دهقان فداکارییم بیدار شد و یه تلنگری بهم زد و گفت بجنب دختر

و به دادش برس...

منم با اعتماد به نفس بالا و رو به رو استاد 

بلند بلند سوالات رو براش میخوندم و دوستم مینوشتند

استاد هم از بس بزرگوار بودند

به روی خودشون و از جمله شخص بنده و دوستم نیاوردند

اما موقع تصحیح گفتند 

احیانا به دوستتون مشورت نرسوندید دیگه

منم فقط لبخند

 



تاريخ : یکشنبه شانزدهم آذر 1393 | 10:29 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |

یادش بخیر

درس باغ انار

تموم خاطره هام زنده شدند



تاريخ : دوشنبه دهم آذر 1393 | 9:43 قبل از ظهر | نویسنده : ام البنین |

یادش بخیر

تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم ،

تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون

بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند ،

اونکه وارد میشد هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد ،

محکمتر رو میز میکوبیدیم …

.



تاريخ : شنبه دهم آبان 1393 | 10:18 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |
یکی از دوستان میگفت که :
یه روز استادمون برگه های میان ترم تصحیح شده رو آورده بود تا به بچه هابده، بعد از توزیع اوراق به بچه ها، استاد میگه : این کیه اسمشو بالا برگش ننوشته؟! خیر سرش 16 هم شده
هیشکی جواب نمیده! 2 دقه بعد میگه دست خطشم شبیه خودمه؟!!! اِ این که کلید سؤالاست که!!!!"
استاد برگه ی کلید سؤالات رو هم تصحیح کرده بود به خودش 16 داده بود!قهقهه



تاريخ : شنبه دوازدهم مهر 1393 | 11:56 قبل از ظهر | نویسنده : ام البنین |

باباییییییییییییییییییییییی نازم

تتتتتتتتتتتتتتتتوووووووووووووووووووولدتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

مباااااااااااااااااااااااااارک عزززززززززززززززیززززززززم

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دااااااااااااااااااااارم باباجووووووووووووووووونم

ان شاالله همیشه شااااااااااااااااد و سلامت در پناه حق باشید



تاريخ : دوشنبه دهم شهریور 1393 | 11:23 قبل از ظهر | نویسنده : ام البنین |
 

مامان جوووووووووووووووووونم

توووووووووووووووووووولدتتتتتتتتتتتتتتتتتتت مباااااااااااااااااااااااااارک

قشنگم

دووووووووووووستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت داااااااااااااااارم یه دنیااااااااااااااااااااااااا

واست ارزوی قشنگترین ارزوهااااااااااااااااااااااااا را دارم

سلاااااااااااااااامت و شاد باشی همیشه



تاريخ : شنبه یکم شهریور 1393 | 0:28 قبل از ظهر | نویسنده : ام البنین |
از کوفی عنان (دبیر کل سابق سازمان ملل و برنده صلح نوبل) پرسیدند: بهترین خاطره ی شما از دوران تحصیل چه بود؟
او جواب داد: «روزی معلم علوم ما وارد کلاس شد و برگه ی سفید رنگی را به تخته سیاه چسباند. در وسط آن لکه‌ای با جوهر سیاه نمایان بود.»
معلم از شاگردان پرسید: «بچه ها در این برگه چه می بینید؟»
همه جواب دادند: «یک لکه سیاه آقا.»
معلم با چهره ای اندیشمندانه لحظاتی در مقابل تخته کلاس راه رفت و سپس با دست خود به اطراف لکه سیاه اشاره کرد و گفت: «بچه های عزیز چرا این همه سفیدی اطراف لکه سیاه را ندیدید؟»
کوفی عنان می گوید: «از آن روز تلاش کردم اول سفیدی (خوبی‌ها، نکات مثبت، روشنایی ها و…) را بنگرم.»

 



تاريخ : چهارشنبه هشتم مرداد 1393 | 8:1 قبل از ظهر | نویسنده : ام البنین |
استاد
مکانیک داشت سرسیلندر یک ماشین هوندا را باز می کرد که چشمش به یک جراح مشهور قلب
افتاد که به داخل تعمیرگاه می آمد. جراح داخل شد و منتظر ماند تا مکانیک بیاید و
نگاهی به ماشینش بیندازد. ناگهان مکانیک با صدای بلند گفت « سلام دکتر، می خواهی
یک نگاهی به این موتور بیندازی؟» جراج که قدری متعجب شده بود، نزدیک تر رفت و کنار
هوندا ایستاد. مکانیک کمر راست کرد و دست هایش را با یک تکه پارچه پاک نمود و گفت
«دکتر، به این موتور نگاه کن. من قلبش را باز کردم و والف ها را بیرون آوردم و هر
قسمتی را که آسیب دیده بود یا تعمیر یا عوض کردم و بعد هم همه چیز را سر جای خودش
گذاشتم و حالا ماشین مثل روز اولش کار می کند. اما یک سؤالی دارم. چطور است که من
باید فقط سالی بیست و چهار هزار دلار در آمد داشته باشم و شما سالی یک ملیون و
هفتصد هزار دلار، و این در حالی است که هر دو اصولا یک کار را انجام می دهیم؟»
جراح مکثی کرد و به بغل ماشین تکیه داد و آهسته زیر گوش مکانیک گفت « اگر مردی این
کار راوقتی موتور روشن است انجام بده
! »



تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 5:34 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |

لقمان حكيم رضى الله عنه پسر را گفت:

"امروز طعام مخور و روزه دار،و هر چه بر زبان راندى، بنويس . شبانگاه همه آنچه را كه نوشتى، بر من بخوان؛ آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور" 

"شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.  ديروقت شد و طعام نتوانست خورد.

روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام  نخورد.

روز سوم بازهر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هيچطعام نخورد .

روز چهارم، هيچ نگفت .

شب، پدر از او خواست كه كاغذها بياورد ونوشته‏ها  بخواند.

پسر گفت: امروز هيچ نگفته‏ام تا برخوانم.  

لقمان گفت: "پس بيا واز اين نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قيامت، آنان كه كم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى"

 



تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 5:30 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |

آدم‌ها با دلایلِ خاصِ خودشان به زندگی‌ ما وارد میشوند
و با دلایلِ خاصِ خودشان از زندگی‌ِ ما می‌‌روند
نه از آمدن‌ها زیاد خوشحال باش ،

 

نه از رفتن‌ها زیاد غمگین

تا هستند دوستشان داشته باش
به هر دلیلی‌ که آمده اند
به هر دلیلی‌ که هستند

 


بودنشان را دوست داشته باش ... بی‌ هیچ دلیلی‌
شادمانی‌های بی‌ سبب،
همین دوست داشتن‌هایِ بی‌ چون و چراست



تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 5:25 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |



تاريخ : دوشنبه نهم تیر 1393 | 9:40 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |
تو جلسه امتحان

خواستم به یکی تقلب برسونم

کلا جام رو تغییر دادن

قبل از اینکه اسمم رو تو برگه بنویسم

نمیدونم چطور متوجه شد



تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 12:59 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |
سلام عزیزجونم.دلم واست تنگ شده.

امروز اول خرداد هست و روزی که پر گشودی و رفتی پیش خدا.

نمیگم تنهام گذاشتی.چون خودت به من یاد دادی اگه از این حرفها بزنم

خدا قهرش میگیره.

یادت هست برای اولین بار نماز خوندن بهم یاد دادی و گفتی اگه دیگه نبودم

به یاد من و با چادر نماز من نماز بخون.

عزیز دیگه همیشه با چادر نمازت نماز میخونم.

یادم هست دوست داشتی دانشگاه رفتن منو ببینی.دارم به امید خدا فارغ التحصیل میشم.

مطمئنم همیشه و همه جا حواست به من هست و مثل بچگی هام مراقبم هستی.

عزیزجون دوستت داااااااااااااااااارم و خواهم داشت

و

به یادت هستم و خواهم ماند.

بهترین مادربزرگ دنیایییییییییییییییییییییییییییییی

روحت شاد و یادت در خاطرم همیشه گرامیست مهربانم

 



تاريخ : پنجشنبه یکم خرداد 1393 | 12:8 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |
 

کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم.

حالا که بزرگیم چه دلتنگیم.

کاش دلامون به بزرگی بچگی بود.

کاش همون کودکی بودیم که حرفاش رو از نگاش می شد خوند.

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود.

 

کاش قلبها در چهره بود.

 

اما حالا اگه فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمه و دل خوش کردیم که سکوت 

 

کردیم.سکوت پر بهتره از فریاد تو خالیست.

 

سکوتی رو که یه نفر بفهمه بهتر از هزارتا فریادیه که هیچ کس نفهمه.

 

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست.

 

ناگفته هایی که گفتنش یه درد و نگفتنش هزاران درد داره.

دنیا رو ببین ...

 

بچه که بودیم از آسمون بارون می اومد؛

 

بزرگ شدیم از چشمامون بارون میاد.

 

بچه که بودیم همه چشمهای خیسمون رو می دیدن.

 

بزرگ شدیم هیچ کس نمی بینه.

 

بچه بودیم توی جمع گریه می کردیم؛

 

بزرگ شدیم توی خلوت.

 

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست .

 

 بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه.

 

بچه که بودیم همه رو 10 تا دوست داشتیم.

 

بزرگ شدیم بعضی ها رو هیچی ، بعضی ها رو کم و بعضی ها

 

 رو بی نهایت دوست داریم.

 

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودیم.

 

بزرگ که شدیم قضاوت های درست و غلط باعث شد که اندازه

 

دوست داشتنمون تغییر کنه.

 

کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی 10 تا دوست داشتیم.

 

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم یک ساعت بعد از

 

 یادمون می رفت. بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو

 

یادمون مونده و آشتی نمی کنیم.

 

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچیکترین چیز بود.

 

بزرگ که شدیم کوچیکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه.

 

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود.

 

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم.

 

بچه که بودیم درد و دلامون رو به ناله ای می گفتیم و همه می فهمیدن.

 

بزرگ که شدیم درد و دلمون رو به صد زبون می گیم ... هیچ کس نمی فهمه.

 

بچه که بودیم بچه بودیم،

 

  بزرگ که شدیم، بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچه هم نیستیم.

 

ای کاش با همون صفتهای خوب و پاک بزرگ می شدیم.

 

 

 



تاريخ : جمعه پنجم اردیبهشت 1393 | 12:32 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |
آری معصومیت کودکیهایم

گم شده است،

اما من هنوز هم همان کودک

عاشقم و ساده دل!

و همچنان در انتظار....

در انتظار ظهور آن لحظه رویایی ...akairan



سعیمو میکنم تا به خواسته هام برسم....



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 11:10 قبل از ظهر | نویسنده : ام البنین |
اس ام اس تبریک چهارشنبه سوری 92

آخرین سه شنبه سال خورشیدی را با بر افروختن آتش
و پریدن از روی آن به استقبال نوروز می رویم
سرخی تو از من ، زردی من از تو
جشن باستانی چهارشنبه سوری مبارک



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 | 1:59 قبل از ظهر | نویسنده : ام البنین |



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 | 1:50 قبل از ظهر | نویسنده : ام البنین |

 آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

 پروفسور محمد حسابي



تاريخ : سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 | 3:50 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 2:16 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 2:12 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 1:36 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 1:34 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |
یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس میکردیم...
میکشیدیم رو تخته...
فکر میکردیم خیلی تمیز شده...
بعد که تخته خشک میشد میدیدم چه گندی زدیم...



تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 | 10:54 قبل از ظهر | نویسنده : ام البنین |
http://mj10.persianfun.info/img/92/10/Ax-Neveshteh-Mafhoumi1/28.jpg

تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن 1392 | 7:57 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |


تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن 1392 | 7:53 بعد از ظهر | نویسنده : ام البنین |
.: Weblog Themes By IRAN SKY :.