نگران فردایت نباش ، خدای دیروز و امروزت ، فردا هم هست !!!

یادش بخیر

تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم ،

تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون

بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند ،

اونکه وارد میشد هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد ،

محکمتر رو میز میکوبیدیم …

.

+ نوشته شده در  شنبه دهم آبان 1393ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

یکی از دوستان میگفت که :
یه روز استادمون برگه های میان ترم تصحیح شده رو آورده بود تا به بچه هابده، بعد از توزیع اوراق به بچه ها، استاد میگه : این کیه اسمشو بالا برگش ننوشته؟! خیر سرش 16 هم شده
هیشکی جواب نمیده! 2 دقه بعد میگه دست خطشم شبیه خودمه؟!!! اِ این که کلید سؤالاست که!!!!"
استاد برگه ی کلید سؤالات رو هم تصحیح کرده بود به خودش 16 داده بود!قهقهه

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط  ام البنین  | 

باباییییییییییییییییییییییی نازم

تتتتتتتتتتتتتتتتوووووووووووووووووووولدتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

مباااااااااااااااااااااااااارک عزززززززززززززززیززززززززم

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دااااااااااااااااااااارم باباجووووووووووووووووونم

ان شاالله همیشه شااااااااااااااااد و سلامت در پناه حق باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط  ام البنین  | 

 

مامان جوووووووووووووووووونم

توووووووووووووووووووولدتتتتتتتتتتتتتتتتتتت مباااااااااااااااااااااااااارک

قشنگم

دووووووووووووستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت داااااااااااااااارم یه دنیااااااااااااااااااااااااا

واست ارزوی قشنگترین ارزوهااااااااااااااااااااااااا را دارم

سلاااااااااااااااامت و شاد باشی همیشه

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط  ام البنین  | 

از کوفی عنان (دبیر کل سابق سازمان ملل و برنده صلح نوبل) پرسیدند: بهترین خاطره ی شما از دوران تحصیل چه بود؟
او جواب داد: «روزی معلم علوم ما وارد کلاس شد و برگه ی سفید رنگی را به تخته سیاه چسباند. در وسط آن لکه‌ای با جوهر سیاه نمایان بود.»
معلم از شاگردان پرسید: «بچه ها در این برگه چه می بینید؟»
همه جواب دادند: «یک لکه سیاه آقا.»
معلم با چهره ای اندیشمندانه لحظاتی در مقابل تخته کلاس راه رفت و سپس با دست خود به اطراف لکه سیاه اشاره کرد و گفت: «بچه های عزیز چرا این همه سفیدی اطراف لکه سیاه را ندیدید؟»
کوفی عنان می گوید: «از آن روز تلاش کردم اول سفیدی (خوبی‌ها، نکات مثبت، روشنایی ها و…) را بنگرم.»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 8:1 قبل از ظهر  توسط  ام البنین  | 

استاد
مکانیک داشت سرسیلندر یک ماشین هوندا را باز می کرد که چشمش به یک جراح مشهور قلب
افتاد که به داخل تعمیرگاه می آمد. جراح داخل شد و منتظر ماند تا مکانیک بیاید و
نگاهی به ماشینش بیندازد. ناگهان مکانیک با صدای بلند گفت « سلام دکتر، می خواهی
یک نگاهی به این موتور بیندازی؟» جراج که قدری متعجب شده بود، نزدیک تر رفت و کنار
هوندا ایستاد. مکانیک کمر راست کرد و دست هایش را با یک تکه پارچه پاک نمود و گفت
«دکتر، به این موتور نگاه کن. من قلبش را باز کردم و والف ها را بیرون آوردم و هر
قسمتی را که آسیب دیده بود یا تعمیر یا عوض کردم و بعد هم همه چیز را سر جای خودش
گذاشتم و حالا ماشین مثل روز اولش کار می کند. اما یک سؤالی دارم. چطور است که من
باید فقط سالی بیست و چهار هزار دلار در آمد داشته باشم و شما سالی یک ملیون و
هفتصد هزار دلار، و این در حالی است که هر دو اصولا یک کار را انجام می دهیم؟»
جراح مکثی کرد و به بغل ماشین تکیه داد و آهسته زیر گوش مکانیک گفت « اگر مردی این
کار راوقتی موتور روشن است انجام بده
! »

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

لقمان حكيم رضى الله عنه پسر را گفت:

"امروز طعام مخور و روزه دار،و هر چه بر زبان راندى، بنويس . شبانگاه همه آنچه را كه نوشتى، بر من بخوان؛ آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور" 

"شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.  ديروقت شد و طعام نتوانست خورد.

روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام  نخورد.

روز سوم بازهر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هيچطعام نخورد .

روز چهارم، هيچ نگفت .

شب، پدر از او خواست كه كاغذها بياورد ونوشته‏ها  بخواند.

پسر گفت: امروز هيچ نگفته‏ام تا برخوانم.  

لقمان گفت: "پس بيا واز اين نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قيامت، آنان كه كم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

آدم‌ها با دلایلِ خاصِ خودشان به زندگی‌ ما وارد میشوند
و با دلایلِ خاصِ خودشان از زندگی‌ِ ما می‌‌روند
نه از آمدن‌ها زیاد خوشحال باش ،

 

نه از رفتن‌ها زیاد غمگین

تا هستند دوستشان داشته باش
به هر دلیلی‌ که آمده اند
به هر دلیلی‌ که هستند

 


بودنشان را دوست داشته باش ... بی‌ هیچ دلیلی‌
شادمانی‌های بی‌ سبب،
همین دوست داشتن‌هایِ بی‌ چون و چراست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

تو جلسه امتحان

خواستم به یکی تقلب برسونم

کلا جام رو تغییر دادن

قبل از اینکه اسمم رو تو برگه بنویسم

نمیدونم چطور متوجه شد

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

سلام عزیزجونم.دلم واست تنگ شده.

امروز اول خرداد هست و روزی که پر گشودی و رفتی پیش خدا.

نمیگم تنهام گذاشتی.چون خودت به من یاد دادی اگه از این حرفها بزنم

خدا قهرش میگیره.

یادت هست برای اولین بار نماز خوندن بهم یاد دادی و گفتی اگه دیگه نبودم

به یاد من و با چادر نماز من نماز بخون.

عزیز دیگه همیشه با چادر نمازت نماز میخونم.

یادم هست دوست داشتی دانشگاه رفتن منو ببینی.دارم به امید خدا فارغ التحصیل میشم.

مطمئنم همیشه و همه جا حواست به من هست و مثل بچگی هام مراقبم هستی.

عزیزجون دوستت داااااااااااااااااارم و خواهم داشت

و

به یادت هستم و خواهم ماند.

بهترین مادربزرگ دنیایییییییییییییییییییییییییییییی

روحت شاد و یادت در خاطرم همیشه گرامیست مهربانم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم خرداد 1393ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

 

کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم.

حالا که بزرگیم چه دلتنگیم.

کاش دلامون به بزرگی بچگی بود.

کاش همون کودکی بودیم که حرفاش رو از نگاش می شد خوند.

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود.

 

کاش قلبها در چهره بود.

 

اما حالا اگه فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمه و دل خوش کردیم که سکوت 

 

کردیم.سکوت پر بهتره از فریاد تو خالیست.

 

سکوتی رو که یه نفر بفهمه بهتر از هزارتا فریادیه که هیچ کس نفهمه.

 

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست.

 

ناگفته هایی که گفتنش یه درد و نگفتنش هزاران درد داره.

دنیا رو ببین ...

 

بچه که بودیم از آسمون بارون می اومد؛

 

بزرگ شدیم از چشمامون بارون میاد.

 

بچه که بودیم همه چشمهای خیسمون رو می دیدن.

 

بزرگ شدیم هیچ کس نمی بینه.

 

بچه بودیم توی جمع گریه می کردیم؛

 

بزرگ شدیم توی خلوت.

 

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست .

 

 بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه.

 

بچه که بودیم همه رو 10 تا دوست داشتیم.

 

بزرگ شدیم بعضی ها رو هیچی ، بعضی ها رو کم و بعضی ها

 

 رو بی نهایت دوست داریم.

 

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودیم.

 

بزرگ که شدیم قضاوت های درست و غلط باعث شد که اندازه

 

دوست داشتنمون تغییر کنه.

 

کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی 10 تا دوست داشتیم.

 

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم یک ساعت بعد از

 

 یادمون می رفت. بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو

 

یادمون مونده و آشتی نمی کنیم.

 

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچیکترین چیز بود.

 

بزرگ که شدیم کوچیکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه.

 

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود.

 

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم.

 

بچه که بودیم درد و دلامون رو به ناله ای می گفتیم و همه می فهمیدن.

 

بزرگ که شدیم درد و دلمون رو به صد زبون می گیم ... هیچ کس نمی فهمه.

 

بچه که بودیم بچه بودیم،

 

  بزرگ که شدیم، بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچه هم نیستیم.

 

ای کاش با همون صفتهای خوب و پاک بزرگ می شدیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

آری معصومیت کودکیهایم

گم شده است،

اما من هنوز هم همان کودک

عاشقم و ساده دل!

و همچنان در انتظار....

در انتظار ظهور آن لحظه رویایی ...akairan



سعیمو میکنم تا به خواسته هام برسم....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط  ام البنین  | 

اس ام اس تبریک چهارشنبه سوری 92

آخرین سه شنبه سال خورشیدی را با بر افروختن آتش
و پریدن از روی آن به استقبال نوروز می رویم
سرخی تو از من ، زردی من از تو
جشن باستانی چهارشنبه سوری مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط  ام البنین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط  ام البنین  | 


 آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

 پروفسور محمد حسابي

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس میکردیم...
میکشیدیم رو تخته...
فکر میکردیم خیلی تمیز شده...
بعد که تخته خشک میشد میدیدم چه گندی زدیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط  ام البنین  | 

http://mj10.persianfun.info/img/92/10/Ax-Neveshteh-Mafhoumi1/28.jpg
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت.
مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است…

 

داستانی کوتاه و خنده دار درباره مدرسه www.Sargarmia.Net

پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه.
مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه.


پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد.
مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه.
پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟

مادر: یک تو الآن پنجاه و دو سالته. دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1392ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

q40m230m1818 16

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

ک مثل کپل

صحرا شده پر زگل

گ مثل گردو

بنگر به هر سو

ب مثل بهار

هاچی واچی

فکر کن بسیار

پ مثل پسته 

نباش خسته

م مثل موش 

بکن بکن گوش

برخیز  و بکوش

برخیز و بکوش

خ مثل خونه

نگیر بهونه

آ مثل اواز

قصه شده اغاز

227

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

باز باران 
با ترانه
ميخورد بر بام خانه
خانه ام کو؟
خانه ات کو؟
آن دل ديوانه ات کو؟
خاطرات بچگي کو؟
فصل خوب سادگي کو؟
کودک خوشحال ديروز....
غرق در غمهاي امروز...
ياد باران رفته از ياد....
آرزوها رفته بر باد...

عکس باران در جنگل rain in forest

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

سلام دوستان...

ممنونم از نظرات شما...

لطف کردید..شرمنده سر نزدم خدمتتون...

در اسرع وقت سر میزنم

چند مدت اپ نمیکنم...

به دلیل حجم درسا و نزدیک شدن امتحاناتم

با تشکر

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

    خداوندا !
    دنیای آشفته ی درونم را که تنها از نگاه تو پیداست ، با لالایی مهربان خود ، آرام کن
    تا وجود داشتنت و بودنت را به زیبایی احساس کنم . . .
     

خداوندا !

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  | 

بــاران .....
بــا آنكه زاده ابــری سیــاه و دلتنگـــ هستی
امــا چـه باطراوتــــ و روح انگیــزی .....
با دیدنتـــ فهمیــدم می تـوانــ از دل سیــاهی، سفیـدی نیــز طلـوع كنـد
همـانطور كـه از شبـــ ، روز زاده می شود
پس ایمــان دارم :
از دل این دلتنگی هــای امروزمـــ
نظــاره گــر فــردایی روشن خواهـــم بــود .... !
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط  ام البنین  |