X
تبلیغات
خاطرات معلم و دانش اموز

خاطرات معلم و دانش اموز

نگران فردایت نباش ، خدای دیروز و امروزت ، فردا هم هست !!!

[ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ] [ 1:50 قبل از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

آری معصومیت کودکیهایم

گم شده است،

اما من هنوز هم همان کودک

عاشقم و ساده دل!

و همچنان در انتظار....

در انتظار ظهور آن لحظه رویایی ...akairan



سعیمو میکنم تا به خواسته هام برسم....

[ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ] [ 11:10 قبل از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

اس ام اس تبریک چهارشنبه سوری 92

آخرین سه شنبه سال خورشیدی را با بر افروختن آتش
و پریدن از روی آن به استقبال نوروز می رویم
سرخی تو از من ، زردی من از تو
جشن باستانی چهارشنبه سوری مبارک

[ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ] [ 1:59 قبل از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]


 آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

 پروفسور محمد حسابي

[ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ] [ 3:50 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 ] [ 2:16 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 ] [ 2:12 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 ] [ 1:36 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 ] [ 1:34 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس میکردیم...
میکشیدیم رو تخته...
فکر میکردیم خیلی تمیز شده...
بعد که تخته خشک میشد میدیدم چه گندی زدیم...

[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 10:54 قبل از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

http://mj10.persianfun.info/img/92/10/Ax-Neveshteh-Mafhoumi1/28.jpg

[ پنجشنبه دهم بهمن 1392 ] [ 7:57 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

[ پنجشنبه دهم بهمن 1392 ] [ 7:53 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت.
مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است…

 

داستانی کوتاه و خنده دار درباره مدرسه www.Sargarmia.Net

پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه.
مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه.


پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد.
مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه.
پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟

مادر: یک تو الآن پنجاه و دو سالته. دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!!

[ دوشنبه دوم دی 1392 ] [ 1:16 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

q40m230m1818 16

[ شنبه بیست و سوم آذر 1392 ] [ 9:59 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

ک مثل کپل

صحرا شده پر زگل

گ مثل گردو

بنگر به هر سو

ب مثل بهار

هاچی واچی

فکر کن بسیار

پ مثل پسته 

نباش خسته

م مثل موش 

بکن بکن گوش

برخیز  و بکوش

برخیز و بکوش

خ مثل خونه

نگیر بهونه

آ مثل اواز

قصه شده اغاز

227

[ شنبه بیست و سوم آذر 1392 ] [ 9:57 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

باز باران 
با ترانه
ميخورد بر بام خانه
خانه ام کو؟
خانه ات کو؟
آن دل ديوانه ات کو؟
خاطرات بچگي کو؟
فصل خوب سادگي کو؟
کودک خوشحال ديروز....
غرق در غمهاي امروز...
ياد باران رفته از ياد....
آرزوها رفته بر باد...

عکس باران در جنگل rain in forest

[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 5:26 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

سلام دوستان...

ممنونم از نظرات شما...

لطف کردید..شرمنده سر نزدم خدمتتون...

در اسرع وقت سر میزنم

چند مدت اپ نمیکنم...

به دلیل حجم درسا و نزدیک شدن امتحاناتم

با تشکر

[ دوشنبه هجدهم آذر 1392 ] [ 1:44 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

    خداوندا !
    دنیای آشفته ی درونم را که تنها از نگاه تو پیداست ، با لالایی مهربان خود ، آرام کن
    تا وجود داشتنت و بودنت را به زیبایی احساس کنم . . .
     

خداوندا !

[ سه شنبه دوازدهم آذر 1392 ] [ 8:35 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

بــاران .....
بــا آنكه زاده ابــری سیــاه و دلتنگـــ هستی
امــا چـه باطراوتــــ و روح انگیــزی .....
با دیدنتـــ فهمیــدم می تـوانــ از دل سیــاهی، سفیـدی نیــز طلـوع كنـد
همـانطور كـه از شبـــ ، روز زاده می شود
پس ایمــان دارم :
از دل این دلتنگی هــای امروزمـــ
نظــاره گــر فــردایی روشن خواهـــم بــود .... !

[ سه شنبه دوازدهم آذر 1392 ] [ 1:46 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

گریه نکن پدر ...... 

همین " نان حلال " که در دست داری ........

می ارزد به تمام سفره های رنگین حرامی که بعضی ها دارند ......

این روزها نان حلال در آوردن عرضه میخواهد .....

که تو داری پدرم .......

دستت را میبوسم که نان حلال بر سر سفره ی با برکتت دیدم .....

[ سه شنبه دوازدهم آذر 1392 ] [ 1:44 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

روباه گفت: تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن.
شازده کوچولو پرسید: اهلی یعنی چه؟

روباه گفت: یعنی ایجاد علاقه کردن.
شازده کوچولو پرسید: چطوری؟
روباه گفت: با صبوری کردن ...

روباه گفت: ارزش گل تو به قدر ِ عمری‌ـست
که به پاش صرف کرده‌ای ..

شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:
- به قدر عمری‌ـست که به پاش صرف کرده‌ام ..

روباه گفت: انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند
اما تو نباید فراموشش کنی
تو تا زنده‌ای، نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی.
تو مسئول گـُلتی...

شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد :
« من مسئول ِ گـُلمَم. »

شازده کوچولو _ آنتوان دوسنت اگزوپری

[ سه شنبه دوازدهم آذر 1392 ] [ 1:41 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

elhambakhsh (13)

[ جمعه یکم آذر 1392 ] [ 12:18 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

[ جمعه یکم آذر 1392 ] [ 12:16 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]


[ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392 ] [ 11:18 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

تنهایم مگذار

گاهی نه گریه ارامت میکند و نه خنده

نه فریاد ارامت میکند و نه سکوت

انجاست که با چشمانی خیس

رو به اسمان میکنی و میگویی

خدایا تنها تو را دارم

تنهایم مگذار

[ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392 ] [ 11:10 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

روی جلد کتاب

خیلی تند رفت...

کودکی هایم با ان دوچرخه قراضه اش

کاش همیشه پنچر میماند...

[ جمعه بیست و چهارم آبان 1392 ] [ 12:0 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]


کارنامه‌ام


پر از تقلب و گناه

خط خطی سیاه

هیچ وقت درسخوان نبوده‌ام ولی

در شب تولدت

مثل کاج

توی طاق نصرت محله کار کرده‌ام

شاخه‌های خشک داربست را

بهار کرده‌ام

راستی دو روز قبل

سرزده به خانه‌ی دل امید - همکلاسی‌ام - سر زدی

ولی چرا

به خانه‌ی حقیر قلب من نیامدی؟

رد شدم، قبول

ولی به من بگو

کی به من اجازه‌ی عبور می‌دهی؟

راستی اگر ببینمت


به من هر چه خواستم می‌دهی؟

کارنامه‌ی مرا

دست راستم می‌دهی؟

نا امید نیستم ولی به خاطر خدا

از کنار نمره‌های زیر ده عبور کن!

ای عصاره گل محمدی!

فصل امتحان سخت ما ظهور کن !

[ جمعه هفدهم آبان 1392 ] [ 10:17 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]


آريا موبايل | Ariamobile.Net

[ سه شنبه چهاردهم آبان 1392 ] [ 1:17 بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

[ یکشنبه پنجم آبان 1392 ] [ 1:3 قبل از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

دفتر خاطرات آينده من كجاست ؟ خسته شدم از بس دفتر خاطرات گذشته را ورق زدم. من چه زود پير شده ام.كاري كه عادت پيران است. خاطرات گذشته را همه ديده اند و نوشتن آنها كاري ندارد. اگر من ننويسم، ديگري مي نويسد.

هر كس مداد داشته باشد مي تواند بنويسد. اما مي ترسم فردا نباشم تا خاطرات خود را بنويسم، تازه خاطرات گذشته همه تكراري است. امروز، سه شنبه، از سر كار برگشتم، بي حوصله بودم، روزنامه ها را ورق زدم، خوابيدم، بيدار شدم ... اما خاطرات فردا حتماً تكراري نيست. اگر باشم كه آنها را خواهم ديد، ديگر لازم نيست بنويسم، اما اگر نباشم و آنها را نبينم، حسرت آور است؛ و يا كسي نباشد كه آنها را بنويسد. خاطرات ناراحت مي شوند از اينكه كسي آنها را به رسميت نمي شناسد و ثبت نمي كند و آنها را جدي نمي گيرد. اگر بگويند خاطرات آينده كه نيستند، هنوز وجود ندارند، چگونه آنها را بنوسيم، مي گويم از اين نظر خاطرات گذشته هم ديگر نيستند. اگر وجود خارجي ندارند و فقط در ذهن ما هستند ، خوب خاطرات آينده نيز چنينند، نيستند، وجود خارجي ندارند، تنها مي توانند در ذهن ما باشند. همان طور كه براي يادآوري خاطرات گذشته بايد به ذهن فشار آورد، براي ياد آوري خاطرات آينده نيز مي توان اندكي به ذهن فشار آورد. تازه خاطرات گذشته را نوشتن هنر نيست، هر كسي كمي حافظه داشته باشد، مي تواند تقلب كند و از روي آنها رونويسي كند. هر شاگرد تنبلي مي تواند از روي كتابي كه مي بيند بنويسد، مشق بنويسد و نوشتن خاطرات گذشته خيلي رنج آور است، تكراري است، يكبار آدم آنها را ديده است، تجربه كرده است، انجام داده است، شنيده است و نوشتن آنها به نظر خسته كننده و بيهوده مي آيد و خيلي هم بي رحمانه، زيرا يك « واو» را هم نمي شود جابجا كرد، چون اول خود آدم مي فهمد كه دروغ گقته است، بعد هم ديگران ممكن است بفهمند و ممكن است خيلي هم جالب نباشد، هنر هم نيست. هنر يعني دخل و تصرف در واقعيت. ولي در واقعيتي كه اتفاق افتاده به سختي مي توان تغيير داد زيرا ديگر شكل گرفته اند و سخت و سفت شده اند و قالبي! و ضمناً همه هم نظير آنها را ديده اند و هيچ تازگي ندارد، تكرار مكررات است. اما چه زيباست خاطرات آينده را نوشتن ... زيرا فقط خود آدم از آنها خبر دارد، و هنوز هيچ كس نمي تواند دست آدم را رو كند. هيچ كس نمي تواند بقيه اش را حدس بزند، هيچ كس نمي تواند بگويد راست مي گويي من هم آن روز آنجا بودم ...

[ یکشنبه پنجم آبان 1392 ] [ 1:1 قبل از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]

[ یکشنبه پنجم آبان 1392 ] [ 0:59 قبل از ظهر ] [ ام البنین ]

[ ]


[ طراح قالب: آوازک | Theme By Avazak.ir ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،