خاطرات معلم و دانش اموز
نگران فردایت نباش ، خدای دیروز و امروزت ، فردا هم هست !!! 
قالب وبلاگ

[ دوشنبه یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ ۱۴:۳۵ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ ] [ ۱۷:۴۴ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]
دختر یعنی پر از هیجان

[ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۱۲:۱۲ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

خدایا برای همه چیز سپاسگزارمخدا جونم برا همه چیز سپاسگزارم

[ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۱۲:۲ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۲۲:۱۲ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ۲۰:۳۷ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ ] [ ۱۴:۲۷ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳ ] [ ۲۲:۵۵ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳ ] [ ۲۲:۵۲ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]
دوستم معرفی با استاد گرفته بود

منم با ایشون رفتم پیش استاد تا امتحان بدند

تا استاد سوالات رو برگه وارد کنه

منم به دوستم گفتم که حواست باشه

سوالی بلد نبودی بهم اشاره بزن تا برات بخونم

استاد از قرار معلوم رییس دانشگاه بودند

ما هم تو دفتر ایشون بودیم

جونم براتون بگم که استاد یه زیر چشمی به بنده نگاه انداختن

و با لبخند گفتند یه وقت به دوستتون امداد الهی نرسونیدااااااااااا

منم لبخند و گفتم استااااااااااااااااااااااد منو و از این کاراااااااااااااااااااااااااا

اصلا به گروه خونی من میاد استاااااااااااااااااااد

خلاصه اینکه دوستم برگه رو گرفت و شروع به نوشتن کرد

دیدم ای داد بی داد 

برا خودش همینطوری داره یه چیزی مینویسه

منم وجدان دهقان فداکارییم بیدار شد و یه تلنگری بهم زد و گفت بجنب دختر

و به دادش برس...

منم با اعتماد به نفس بالا و رو به رو استاد 

بلند بلند سوالات رو براش میخوندم و دوستم مینوشتند

استاد هم از بس بزرگوار بودند

به روی خودشون و از جمله شخص بنده و دوستم نیاوردند

اما موقع تصحیح گفتند 

احیانا به دوستتون مشورت نرسوندید دیگه

منم فقط لبخند

 

[ یکشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۳ ] [ ۲۲:۲۹ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

یادش بخیر

درس باغ انار

تموم خاطره هام زنده شدند

[ دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ ] [ ۹:۴۳ قبل از ظهر ] [ ام البنین ]

[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ ] [ ۱۴:۱۶ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ ] [ ۱۴:۱۲ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ ] [ ۱۳:۳۶ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ ] [ ۱۳:۳۴ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]
یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس میکردیم...
میکشیدیم رو تخته...
فکر میکردیم خیلی تمیز شده...
بعد که تخته خشک میشد میدیدم چه گندی زدیم...

[ سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ ۱۰:۵۴ قبل از ظهر ] [ ام البنین ]
http://mj10.persianfun.info/img/92/10/Ax-Neveshteh-Mafhoumi1/28.jpg
[ پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ ۱۹:۵۷ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]
[ پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ ۱۹:۵۳ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت.
مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است…

 

داستانی کوتاه و خنده دار درباره مدرسه www.Sargarmia.Net

پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه.
مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه.


پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد.
مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه.
پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟

مادر: یک تو الآن پنجاه و دو سالته. دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!!

[ دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ ] [ ۱۳:۱۶ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

q40m230m1818 16

[ شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ ] [ ۲۱:۵۹ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

ک مثل کپل

صحرا شده پر زگل

گ مثل گردو

بنگر به هر سو

ب مثل بهار

هاچی واچی

فکر کن بسیار

پ مثل پسته 

نباش خسته

م مثل موش 

بکن بکن گوش

برخیز  و بکوش

برخیز و بکوش

خ مثل خونه

نگیر بهونه

آ مثل اواز

قصه شده اغاز

227

[ شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ ] [ ۲۱:۵۷ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]
باز باران 
با ترانه
ميخورد بر بام خانه
خانه ام کو؟
خانه ات کو؟
آن دل ديوانه ات کو؟
خاطرات بچگي کو؟
فصل خوب سادگي کو؟
کودک خوشحال ديروز....
غرق در غمهاي امروز...
ياد باران رفته از ياد....
آرزوها رفته بر باد...

عکس باران در جنگل rain in forest

[ چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ ] [ ۱۷:۲۶ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]
سلام دوستان...

ممنونم از نظرات شما...

لطف کردید..شرمنده سر نزدم خدمتتون...

در اسرع وقت سر میزنم

چند مدت اپ نمیکنم...

به دلیل حجم درسا و نزدیک شدن امتحاناتم

با تشکر

[ دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ ۱۳:۴۴ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]
    خداوندا !
    دنیای آشفته ی درونم را که تنها از نگاه تو پیداست ، با لالایی مهربان خود ، آرام کن
    تا وجود داشتنت و بودنت را به زیبایی احساس کنم . . .
     

خداوندا !

[ سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ ۲۰:۳۵ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]
بــاران .....
بــا آنكه زاده ابــری سیــاه و دلتنگـــ هستی
امــا چـه باطراوتــــ و روح انگیــزی .....
با دیدنتـــ فهمیــدم می تـوانــ از دل سیــاهی، سفیـدی نیــز طلـوع كنـد
همـانطور كـه از شبـــ ، روز زاده می شود
پس ایمــان دارم :
از دل این دلتنگی هــای امروزمـــ
نظــاره گــر فــردایی روشن خواهـــم بــود .... !
[ سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ ۱۳:۴۶ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]
گریه نکن پدر ...... 

همین " نان حلال " که در دست داری ........

می ارزد به تمام سفره های رنگین حرامی که بعضی ها دارند ......

این روزها نان حلال در آوردن عرضه میخواهد .....

که تو داری پدرم .......

دستت را میبوسم که نان حلال بر سر سفره ی با برکتت دیدم .....

[ سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ ۱۳:۴۴ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]
روباه گفت: تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن.
شازده کوچولو پرسید: اهلی یعنی چه؟

روباه گفت: یعنی ایجاد علاقه کردن.
شازده کوچولو پرسید: چطوری؟
روباه گفت: با صبوری کردن ...

روباه گفت: ارزش گل تو به قدر ِ عمری‌ـست
که به پاش صرف کرده‌ای ..

شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:
- به قدر عمری‌ـست که به پاش صرف کرده‌ام ..

روباه گفت: انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند
اما تو نباید فراموشش کنی
تو تا زنده‌ای، نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی.
تو مسئول گـُلتی...

شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد :
« من مسئول ِ گـُلمَم. »

شازده کوچولو _ آنتوان دوسنت اگزوپری

[ سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ ۱۳:۴۱ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]
elhambakhsh (13)

[ جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ ] [ ۱۲:۱۸ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ ] [ ۱۲:۱۶ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]

[ چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ ] [ ۲۳:۱۸ بعد از ظهر ] [ ام البنین ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

با سلام...
ساخت این وبلاگ فقط بهانه ایی بود تا از زحمات بی دریغ دایی ارجمندم تشکر و قدردانی کنم.
از اینکه همیشه راهنما و دوست بسیار خوبم بود.
روزت مبارک
.
.
.
در دعا کردن از خداوند باید
مثل کودکی باشی که شب را به راحتی می خوابد
چون اطمینان دارد که صبح
چیزی را که از پدرش خواسته آماده است …
.
.
.

روی پـــــرده ی کعــبه ؛
این آیه حک شده اســت :
نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ
و مـــن . . .
هنــــوز و تا همیشــه
به همین یک آیــه دلخــوشــــم :
" بندگانم را آگاه کن که من بخشنده‌ی مهــــربانم ! "
موضوعات وب
امکانات وب

جاوا اسكریپت

كد موسيقي براي وبلاگ

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


Cod Mouse By RoozGozar.cOm--->

كد تغيير شكل موس

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ





كد تغيير شكل موس




[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ]